تبليغاتX
دوباره با هم
tabasom-na

بیش از همیشه به تو نزدیکم واز همیشه نزدیکتر دستانمان چرا که این بار ناکامی هایمان ما را در کنار هم قرار داده واین بادوام ترین بهانه ایست که مامی خواستیم.چشم ها را باید شست.وفقط به ما اندیشید.صدای تو بی من وصدای من بی تو هیچ است واز این روست که بایدهم صدا باشیم.بیا دستانت را به من بده ودستهایم را بفشار که در این باشکوه ترین لحظهای تاریخ آزادی خود را بستانیم هم وطن.


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت 13:22 توسط الهه |

هیج چیز آنگونه که هست نمی ماند

نه ظلم تا ابد باقی نه مظلوم محروم

تنها آزادیست که همیشه حضور دارد

همیشه می ماند

ولی هیچ گاه به سادگی دردست نیست

چراکه هستنند  همیشه دزدانی که

   دزده آزادی خویش اند.


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 18:16 توسط الهه |
ترانه
ترانه

امروز چه روزی است؟

ما خود تمامی روزهاییم ای دوست

ما خود زنده گی ایم به تمامی ای یار

یکدیگر را دوست می داریم وزنده گی می کنیم

زنده گی می کنیم ویکدیگر ار دوست می داریم و

نه می دانیم زنده گی چیست و

نه می دانیم روز چیست و

نه می دانیم عشق چیست.

ژاک پره ور


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:7 توسط الهه |

بی با تو که باشم تاب مرا

 

 هم ندارد من.

 

 امید.غضنفر


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387 و ساعت 10:56 توسط الهه |
ره عشق
دل برده ای تو از من

ای پیر می فروشان

سر کن تو شبی اینجا

با باده نرم نرمان

 

من باده شرابم

تو می فروش اهلی

من را به مفت مفروش

خواهم شوم من اهلی

 

دستم بگیر شاعر

شعر تو می شوم من

هر چند پیر و خسته

برنا کنم تو را من

 

بر سفره دل من

عشق تو می دهد نان

این گوهر فروزان

بر من نیامد ارزان

 

در راه تو دهم من

دست و دل و جوانی

سر می دهم اگر تو

من را به راه خوانی

 

گر لغزشی مرا هست

از بی وفاییم نیست

افتادن و نشستن

آغاز این راهایست

 

از بهر پر کشیدن

سوی تو آمدن من

دیدم عجب که بازم

در بند آمدم من

 

خرده مگیر بر من

این بند عاشقم کرد

از هر چه بود پستی

تطهیر و طاهرم کرد

 

از موی تو سپیدی

از قلب من سیاهی

بیرون رود اگر تو

با من به راه آیی

 

در بزم امشب من

جای تو سخت خالیست

مستی و بیقراری

من را چنین حالیست

 

رقصم چنان به یادت

من سخت پایکوبان

گوید خدا دهید عشق

از عقل گشته پاکان

 

گویم خدای من وای

حال مرا تو دانی؟

گوید بزرگ راهیست

کوچک اگر نمانی

 

دیدی خدای من هم

حال مرا چنین خواست

لعنت به هر که گوید

در کارم عیب پیداست

 

ناله نمی کنم من

می خندم آنقد امشب

کز خنده ام بگویند

دیوانه کره بد تب

 

آیند گر بسویم

گویم طبیب من کو

با خنده گویندم کی؟

دیوانه رفته خواب او

 

بر سر زنم که ای وای

نشیند او صدایم

حتی نگفته با کس

من این چنین چه خواهم

 

در گوش من یکی گفت

حسرت مخور که خوابید

آن قه قه بلندت

او لای لای می شنید.

 

 

به روح جاودانه شعر (امید غضنفر)

 

 

 

 

 


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 19:56 توسط الهه |
نمی دانم چه حرفی

براي تو

اين ساعت كوچت

برادرم نمي دانم چه حرفي

نمي دانم جسدت را

در كدامين قصاب خانه،كدامين كشتارگاه آدم

پيدا خواهم كرد

از آن گاه كه تو بزرگ شدي

تو،خنديدي ووفهميدي وتازيدي

تو را گم كردم

در اين دنيايي كه لبخند ممنوع

كه فرياد غير مجاز

وشعر زنداني كتاب هاست

من تورا رها مي ديدم

مثله آن قاصدك هاي آزاد

در اين ميدان نبرد جان با تن ها

در اين صحنه ها كه مادرت را به عزايت مي نشانند

تا بوتت را زود مي برند ومي گويند

ميل رفتن كرده است

واگر نفسي باشد،بايد ديگر بي هوا بميرد

اينك اين جسم تو بودكه بازيچه مي شود

تو ديگر نبودي تا اگر كسي سيليت بزند بلند شوي

ديگر نبودي تا دستم را بكشي وبگويي بيا

پشت اين بوته ها،پشت اين شب كه تو خوابيده اي

خورشيد را به اسارت گرفته اند

نمي دانم ،نمي دانم

كدامين دست ها به تصويرت ميكشند

نمي دانم

براي رفتنت چه حرفي

 


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت 12:16 توسط الهه |
صدای ما

 

 

 

حرف زدن،گفتن ونهراسيدن

با هم بودن ورفتن

صداي تو تنديس آوازيست نو

صداي من از عمق دفترهايم

صداي او از قلب آوازش

هوا سر شار از بوي رفتن است

آري تو رفته اي

تو رفته اي

اما صداي تو را تمام ديوارها فرياد مي زنند

صداي مظلوميت قرن ما

صداي محروميت دستهايمان

صداي بستن لبهايمان

آري صدا،صداي مارا

باد با خود خواهد برد

به استقبال تو با صدا مي آييم

تا تو را مهمان خاك ايران كنيم

تا ذره ذره هاي جسم ستم ديده ات

هر يك فريادي شود

هر يك خورشيدي

وبتابد در اين سپيده دمان سربي سكوت

بر پشت بام آبي ايرانمان


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 و ساعت 11:48 توسط الهه |
نگاه تو

در انزواي اين غروب

تن خسته واسير

در غربت زمين

تنديس يك سكوت تلخ

در باور بزرگ من

سكني گزيده بود

خالي زحرف وپر زدرد

در راه كوره هاي مخوف اين ديارخفته بودم

كه تو

نرم تر از بال فرشتگان

بر پهناي وسيع دلم فرود آمدي

وحباب هاي نور رابه چشم هاي مشكوك من

هديه كردي

ومن دريافتم

كه دو چشم پر نور از ميان همه روزنه ها

مرا مي نگرد.


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 21:48 توسط الهه |

tabasom-na

الهه

tabasom-na

http://tabasom-na.blogfa.com

دوباره با هم

دوباره با هم

دوباره با هم

خرد الهی هدایتم میکند،عشق الهی توانگرم میسازد،به هر کاری که دست بزنم پیروز میشوم. در جستجوی جهانی آزاد

دوباره با هم

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog