براي تو
اين ساعت كوچت
برادرم نمي دانم چه حرفي
نمي دانم جسدت را
در كدامين قصاب خانه،كدامين كشتارگاه آدم
پيدا خواهم كرد
از آن گاه كه تو بزرگ شدي
تو،خنديدي ووفهميدي وتازيدي
تو را گم كردم
در اين دنيايي كه لبخند ممنوع
كه فرياد غير مجاز
وشعر زنداني كتاب هاست
من تورا رها مي ديدم
مثله آن قاصدك هاي آزاد
در اين ميدان نبرد جان با تن ها
در اين صحنه ها كه مادرت را به عزايت مي نشانند
تا بوتت را زود مي برند ومي گويند
ميل رفتن كرده است
واگر نفسي باشد،بايد ديگر بي هوا بميرد
اينك اين جسم تو بودكه بازيچه مي شود
تو ديگر نبودي تا اگر كسي سيليت بزند بلند شوي
ديگر نبودي تا دستم را بكشي وبگويي بيا
پشت اين بوته ها،پشت اين شب كه تو خوابيده اي
خورشيد را به اسارت گرفته اند
نمي دانم ،نمي دانم
كدامين دست ها به تصويرت ميكشند
نمي دانم
براي رفتنت چه حرفي
موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت 12:16 توسط الهه |